شب پنجم...
همه میدانند دختران سه ساله را به بابایشان عشقی وصف ناشدنی ست
اما من میگویم تو از همه شان عاشق تر بودی سه ساله ی حسین...
آخر جد پدر تو بود که همه را آموخت؛ کودکان را میازارید، اکرامشان کنید، غرق محبتشان نمایید...
آخر بابای تو دوست داشتنی ترین بابای دنیا بود، پیامبر خودش اباعبدالله خواندش...
به خدا تو از همه عاشق تر بودی چون معشوق تو از همه عاشق تر بود...
تو یک اخم به چهره ندیده بودی، چه برسد به سیلی!
خیمه ها را آتش زدند، هاج و واج نمان، این ها شبیه بابای تو نیستند، فرار کن...
وقتی تو را زدند، بابا را صدا نزن، عمه جگرش آتش میگیرد از این همه تنهایی ات...
چقدر مظلومند اين پاهای پرآبله...
چقدر كوچكند اين شانه های نحيف...
و چه سنگين است بار اين غم...
اینجا خرابه ی شام است، دختران را دیدی در آغوش باباهاشان، دلت هوای بابا کرده؟ هیچ کس جای بابا را نمیگیرد؟ رقیه جان بابا را صدا نزن، به خدا این ها یتیم نوازی نمیدانند...
عضو کوچک کاروان حسینی- سر بابا در بغل- سفیر بابا شده ای ؟
به فدای دل کوچک بی تابت! چشمانت را بستی تا چشم ها را باز کنی...
مظلومیت بابا و رذالت دشمنانش را تا همیشه فریاد میزند این سکوتت...
دیگر تمام شد، آغوش بابا چه خوب است!
۱۷/۸/۱۳۹۲