همزمان با سالروز ولادت حضرت عبدالعظیم(ع)، نود و یک ماه گذشت...

نود و یک ماه گذشت...

می آید ...
نمی آید ...
می آید ...
نمی آید ...
می آید ...
و گلبرگها تمام میشود !
می آید !!!
اما به کجا ؟
خدا کند که نیاید ....
نمیخواهم خجالت زده باشم ،
که دیگر دلی برای مهمان نوازی نمانده !
کاش به جای شاخه ای گل
تقدیر را در دستانم میگذاشتند
و میگفتند :
بیاید یا نیاید؟
تصمیم با توست !
و من چه تصمیم بکری میگرفتم
وقتی که میگفتم:
                                      بماند !
                                             تنها همین .....!

حرکت زیبای امیر حسین صادقی

16/۱۱/۱۳۹۲

همزمان با سالروز شهادت حضرت سکینه(س)، نود ماه گذشت...

نود ماه گذشت...

تو نگرانم نشو !!
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ... بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ... نفس بکشم بدون تو ... و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه...!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

16/۱۰/۱۳۹۲

همزمان با سالروز شهادت حضرت رقیه(س)،هشتاد و نه ماه گذشت...

به مناسبت هشتاد و نهمین ماهگرد سید و
سالروز شهادت حضرت رقیه خاتون(س)
سایت سید تقدیم مینماید:

قسمت "دانلود مداحیهای سایت سید" تکمیل گردید

http://seyedzaker.com/category/33

ثانیه‏های محنت‏ بارت، صفحات خیالم را میسوزاند.
بر کتیبه‏های سوخته مینویسمت و وجدان‏های بیدار جهان را به قضاوت میطلبم.
ناله‏های کودکی‏ات، خاطر بادها را پریشان کرده است.
قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد می‏آورند و می‏گریند.
پنجره‏ها، کابوس‏های سیاهت را تب میکنند.
خارها، پاهای برهنه‏ات را جگرریش میکنند.
میروی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامیگذاری.
اندوهت را بر صورت خرابه میپاشی و میگذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی...

 

با گونه‏هایم خنجرت الفت ندارد
سیلی بزن دستان تو غیرت ندارد
گفتند آن سر، روی نیزه مال باباست
مادر بگو این حرف‏ها صحت ندارد
مادر بگو این‏قدر بر بابا نتازند
چشمان سیلی خورده‏ام طاقت ندارد
از خون و خاکستر جدا کن کفترت را
آخر به این گهواره‏ها عادت ندارد
بلعید آتش خیمه‏ها را آه، مادر!
پاهای من دیگر چرا قدرت ندارد

16/۹/۱۳۹۲

هشتاد و هشت ماه گذشت...

سلام علیکم خدمت همراهان همیشگی سایت سید

عزیزانم مشکلی که برام پیش اومده، ۵۰٪ حل شد

و۵۰٪ مابقیش تا ۲-۳ ماه دیگه مشخص میشه

التماس دعا

هشتاد و هشت ماه گذشت...

بی فایده ست روضه و ماتم بدون تو
بی فایده ست اشک دمادم بدون تو
چنگی به دل نمیزند آقای غصه دار
بیرق-علم - سیاهی و پرچم بدون تو 
ماه محرم آمده است محتشم بخوان
"باز این چه شورش است..."درعالم بدون تو
مزه نمی دهد که دو ماه عزا شوم
سینه زن حسینیه ی غم بدون تو
دارم زفرط غصه وغم آب میشوم
درپای روضه های "مقرم " بدون تو

۱۶/۸/۱۳۹۲

همزمان با سالروز ازدواج امیرالمومنین و ام المومنین،هشتاد و هفت ماه گذشت...

قلمم سخت مينويسد
نميدانم چرا؟
پاهايم همراهي ام نمي کنند
نمي دانم چرا؟
چشمانم جز سياهي چيزي نمي بيند
نميدانم چرا؟نمي دانم چرا؟نمي دانم چرا؟
فقط مي دانم
همه چيز قبل از رفتنت.... خوب بود...

اين سکوت
همان فرياد هايي است که نميتوانم بزنم
همان حرفهايي که جراًت گفتن به کسي را ندارم
همان دلتنگي هايي که روز به روز پيرم ميکند
همان خاطراتيست که نه تکرار مي شوند و نه فراموش
همان تنهايي هاي که کسي پرش نمي کند
همان درد هايي که درمان ندارند...

حسرتش برای همیشه توی دلم میمونه...
حسرت اینکه برای نوشته هام نظر بزاری و حداقل بگی بدت اومده...

۱۶/۷/۱۳۹۲

همزمان با سالروز ولادت ملیکه ی ایران زمین، هشتاد و شش ماه گذشت...

گوشه ای از کرامات بانو:

طلبه‏هاى جوان نخجوانى در سالن مدرسه علمیه جمع شده بودند.قرار بود فیلم مراسم ورود آنها به ایران نمایش داده شود. این‏فیلم چند ماه قبل در فرودگاه مهرآباد گرفته شده بود. طلبه‏هاحدود 100 نفر بودند. با شروع فیلم زمزمه‏ها قطع شد. همه بادقت‏به صفحه تلویزیون چشم دوختند. فرودگاه پذیراى طلاب جوان جمهورى‏آذربایجان بود. گزارشگران و خبرنگاران زیادى از صدا و سیما ومطبوعات آمده بودند. در قسمتى از فیلم نماى نزدیکى از صورت وچشمان یکى از طلاب نشان داده شد. افراد حاضر در سالن با مشاهده‏چشمان معیوب آن طلبه با صداى بلند خندیدند. حمزه سرش را زیرانداخت و صورتش سرخ شد. صداى دوستانش را از گوشه و کنارمى‏شنید. بچه‏ها دیدین چه جورى از صورت حمزه فیلم بردارى‏کردن! چشماش قشنگ معلوم بود! انگار فیلم برداره باهاش لج‏بوده.مى‏خواسته او نو مسخره کنه. بچه‏ها نگاه کنید. دوباره داره حمزه رو نشون مى‏ده!
حمزه دیگر طاقت نیاورد. با عصبانیت‏ازجا بلند شد. از سالن بیرون آمد. احساس حقارت مى‏کرد. به‏حجره‏اش پناه برد و در اتاق را روى خودش بست. در آن لحظات باخود اندیشید کاش هرگز به ایران نیامده بود. سرانجام تصمیمش راگرفت. باید به نخجوان بر مى‏گشت. لباسهایش را پوشید. نمى‏توانست‏اینجا بماند و در زیرنگاههاى تحقیرآمیز و خنده‏هاى تلخ دوستانش‏خرد شود. در اتاق را باز کرد. از مدرسه خارج شد. هنوز صداى‏تلویزیون از سالن مدرسه به گوش مى‏رسید. حمزه به حرم حضرت‏معصومه  سلام الله علیها  رفت تابراى آخرین بار بى بى را زیارت کند. حرم‏خلوت بود. کنار ضریح نشست. صورتش را به شبکه‏هاى نقره‏اى آن‏چسباند و آرام آرام مثل بچه کوچکى شروع به گریه کرد. اى‏دختر باب الحوائج من این همه راه اومدم تو این شهر غریب زیرسایه شما درس بخوابم. مبلغ مذهبى بشم. اما نمى‏تونم این همه‏تحقیرو تحمل کنم. من بر مى‏گردم نخجوان. اومدنم از اول اشتباه‏بود! حمزه به یاد چند ماه قبل افتاد. روزى را به خاطر آورد که‏خبردار شد گروهى از ایران به نخجوان آمده‏اند تا از جوانان‏علاقه مند به تحصیل علوم دینى در حوزه علمیه قم ثبت نام کنند. حمزه با پدرش به محل ثبت نام رفت. مسولان وقتى متوجه چشم معیوب‏او شدند از گزینش او خود دارى کردند. حمزه با ناراحتى گفت:
چرا باید من با وجود علاقه فراوان به تحصیل علوم دینى به خاطریک نقص عضو کوچک محروم بشم؟
پدرش جلو رفت و به آرامى درگوش یکى از مسولان ثبت نام چیزى‏گفت:
این طفل معصوم گناه داره. ما شیعه هستیم. دلم مى‏خواد پسرم‏مبلغ بشه. شما رو به امام حسین قسم مى‏دم اگه راهى داره کمکش‏کنید! مسولان برخلاف شرط پذیرش اسم حمزه را در لیست نوشتند.
جوان با یاد آورى این خاطرات بیشتر دلش گرفت. از جا بلند شد.
با بى بى خدا حافظى کرد و از حرم بیرون آمد. کبوتران در آسمان‏حرم در حال پرواز بودند. حمزه در راه به یکى از همکلاسى هایش‏برخورد. سلام کرد و جوان مثل یک ناشناس جوابش را داد و به راه‏خود رفت. حمزه مات و مبهوت به دنبال او دوید. حیدر صبرکن.
کجا مى‏رى؟ جوان ایستاد و سربرگرداند. حالادیگه به رفیقت کم‏محلى مى‏کنى. حمزه تویى؟
آره بابا خودم هستم. پس مى‏خواستى کى باشه؟
پس چشمات چیه توهم مى‏خواى مثل بقیه منو مسخره کنى نه به‏خدا فقط مى‏خوام بگم چشمات...
چشمام چى؟
سالم سالم شده! دروغ مى‏گى به ارواح خاک آقام راس مى‏گم.
من اصلا اولش تو رو نشناختم.
حمزه با ناباورى به چشمش دست کشید.
اگه باور نمى‏کنى برو تو آینه نگاه کن. راستى چکار کردى خوب‏شدى؟ دکتر رفتى؟ آره یه دکتر خیلى خوب کدوم دکتر؟
حمزه با دست‏به حرم حضرت معصومه  سلام الله علیها  اشاره کرد و بعد با سرعت‏به سمت مدرسه علمیه دوید. جوان هاج و واج برجاى ماند. حمزه به‏مدرسه که رسید یکراست‏به حجره‏اش رفت. آینه کوچکى پیداکرد.
مقابل صورت خود گرفت. دوچشم پرفروغ مثل دو مروارید از داخل‏آینه به او خیره شده بودند. امروز براى او روز وداع بود. روزخداحافظى از کریمه اهلبیت و باز گشت‏به وطن. اما مثل اینکه بى‏بى راضى نبود او به زادگاهش برگردد.
چشمانش را بست. ندایى از ژرفاى درون درگوشش طنین انداز شد.
کبوتر کوچک به آشیانه آل محمد  صلی الله علیه وآله وسلم  خوش آمدى.
 
 
هشتاد و شش ماه گذشت...
 
 امشب به ياد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ي غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه اي از نو شکسته شد
در التهاب ِ خيس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...
متروکه نيست خلوتِ سرد دلم ولي
از ارتباطِ مردم ِدنيا دلم گرفت !!
يک رد ِ پا که سهم ِ من از بي نشاني است!
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت
اينجا منم و خاطره هايي تمام تلخ
اقرار ميکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت
 
۱۶/۶/۱۳۹۲

هشتاد و پنج ماه گذشت...

هشتاد و پنج ماه گذشت، بی تو، بی تو، بی تو...

خداحافظ همین حالا
          همین حالا که من تنـــــهام
                      خداحافظ به شرطی که بفهمی
                                                تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگیـــن
          بــه یاد اون همه تردید
               بـــــه یاد آسمونی کـــــه منـــو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سـاده است 
                        نه اینکه میشـــه باور کـــرد 
                                            دوباره آخـــر جاده است
خداحافظ واســـه اینکـــه نبندی دل بـــه رویــاها
                             بدونــی بی تـــو و بـــا تـــــو
                                                همینه رســم این دنیـا
                                                               خداحافظ ... خداحافظ ... همین حالا !

۱۶/۵/۱۳۹۲

همزمان با سالروز شهادت امام کاظم(ع)و رحلت خمینی بزرگ، هشتاد و سه ماه گذشت...

نشسته بود وسط کوچه کنار بچه هایش، گریه میکردند.
پرسید: چرا گریه میکنید؟
زن گفت: تو هم مثل بقیه میپرسی و میروی.
دوباه پرسید.
زن جواب داد: بچه هایم بی پدرند، گاومان هم مرد، به نان شبم محتاجم.
ایستاد کنار کوچه، شروع کرد به خواندن نماز. زیر لب چیزهایی گفت. چوب را برداشت زد به گاو. حیوان به خودش تکان داد و بلند شد.
مرد آرام آرام میرفت بین جمعیت.
زن دوید دنبالش:  تو عیسی بن مریم هستی؟
ـ عیسی بن مریم، نه! موسی بن جعفر...


تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی / تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

تو که فارغ شده بودی ز همه کان و مکان / دار منصور بریدی همه تن دار شدی

ناگاه با عروج تو چون روبرو شدیم / در انزوای تلخ غریبی فرو شدیم

دنبال تو تمام زمان را ورق زدیم / با دستهای خالی خود روبرو شدیم


هشتاد و سه ماه گذشت... و چه ها که در این مدت نگذشت...

اگه فاصله افتاده
اگه من با خودم سردم
تو کاری با دلم کردی
که فکرشم نمیکردم…
چه آسون دل بریدی از
دلی که پای تو گیره
که از این بدترم باشی
واسه تو نفسش میره…
نمیترسم اگه گاهی
دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه آخر
خدا نزدیکتر میشه…
تو رو دست خودش دادم
که از حالم خبر داره
که حتی از تو چشماشو
یه لحظه برنمیداره…
تو امید منی اما
داری از دست من میری
با دستای خودت داری
همه خستگیمو میگیری…
دعا کردم تو رو بازم
با چشمی که نخوابیده
مگه میذاره دلتنگی
مگه گریه امون میده…

۱۵/۳/۱۳۹۲

هشتاد و دو ماه گذشت...(تقدیمی از مجذوب)

سید عزیزم هشتاد و دو ماه پیش منزل جدیدت را با اشک چشم؛
از خاک و سیمان، ملاتی چسبناک برای پیوندی ناگسستنی بین تو و خاک!
نه... تو و آسمان در کنار قبر رسول ترک در قبرستان نو، مهیا کردند...

اطلاعیه روز پیوند تو با آسمان چاپ شد؛
به عکست خیره شدم و نگاه مان به هم گره خورد و..........
حالا هشتاد و دو ماه بی تو گذشت...

۱۶/۲/۱۳۹۲

هشتاد و یک ماه گذشت...

بهار، بی تو، برایم از پاییز غم انگیز تر است...

قصد جان میکند این عید و بهارم بی تو

                                                        این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو

گیرم این باغ، گلاگل بشکوفد رنگین

                                                           به چه کار آیدم ای گل! به چه کارم بی تو؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار، ای یار

                                                           من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو

به گل روی تو اش در بگشایم ورنه

                                                                 نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است

                                                                     بازهم باز بهارش نشمارم بی تو

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر

                                                               هم به دادم نرسی، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری، آری

                                                               نه همین نقش گل و مرغ نیارم بی تو

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت

                                                                 غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

۱۶/۱/۱۳۹۲

هشتاد ماه گذشت...

 

بعد از رفتن تو
چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا…
حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم
نه
قلم در دست من نیست
من نقاش این تنهایی نیستم
این خاطرات چشمان تو ست که
قلم در دست گرفته
به حرمت شبهای بودنت در خاطرِ همه مان
بعد از رفتن تو
حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کنم
حالا که رفته ای ... تــــو حلالمان کن

۱۶/۱۲/۱۳۹۱

هفتاد و نه ماه گذشت...

شبای بعد رفتنت چه سرد و پرسکوت بود

تو شاد می پریدی و برای من هبوط بود

من گمان كردم رفتنت ممكن نيست،
رفتنت ممكن شد... باورش ممكن نيست...
حال هر روز فکرميکنم چه طور ميشود با رفتنت
کنار آمد و
هر روز بيشتر پی ميبرم که ممکن نيست رفتن تو برايم عادی شود،
نبودنت نيز عادت...

۱۶/۱۱/۱۳۹۱

هفتاد و هشت ماه گذشت...

ضمیمه:

* بنابر رسم هرساله سایت سید درایام آخر صفر درمشهد با منتخبین سایت خواهیم بود...
* انشالله در ماه ربیع منتظر کنفرانس سایت سید با موضوع مشخص باشید...
* این شبها بارها صدای سید رو در شبکه خبر با تصاویر مربوط به امام رضا(ع) پخش کردند، نمیدونم دیدید یا نه...

لینک مداحی روی سایت:   قهر مکن...

محرم امسال با تموم محرم های این چند سال که نبودی، برای من فرق میکرد... امسال خیلی تنها بودم با یه عالم غصه تو قلبم که فقط تو ازشون خبر داشتی... غصه هایی که باید تو دلم میریختم و نمیشد به کسی بگم... ده شب تو کوچه های سرد، قبل و بعد هر هیئتی که رفتم، لرزان قدم زدم و باهات درد و دل کردم... هر شب به جای اینکه سبکتر بشم، سنگین تر شدم... میدونی، غم تنهایی کمر آدمو خم میکنه و من هر چه بیشتر با تو حرف میزدم بیشتر به تنهایی خودم پی میبردم...
با اربعین ارباب، چله گرفتم... سیاهترین چله ی عمرم رو تجربه کردم... تو این چهل روز سیرت آدمایی برام نمایان شد که کاش میمردم و نمیدیدم... فکر میکنم تو هم احوالاتت بهتر از من نبود چون اون آدما به گونه ای به تو هم مربوط میشدند... همدم دهه ام بودی، شدی همدرد اربعینم... این اربعین پیرم کرد...
حالا ایام آخر صفر هم داره از راه میرسه... بازم من و تو و شبای حرم... مطمئناً این روزها هم با هر سال متفاوته... فکر نکنم دیگه دلم بخواد لحظه هامو تو مشهد با کس دیگه ای غیر از تو قسمت کنم... تو هم فکر نمیکنم دیگه دلت بخواد.....
سید دلم خیلی پُره...

۱۶/۱۰/۱۳۹۱

هفتاد و هفت ماه گذشت...

 

بوی تلخ رفتن تو ؛
از تمام شهر،

از تمام کوچه پس کوچه ها و خیابان ها،

از تمام پنجره ها،

دارد راهی خانه می شود....

پنجره ها را ببند..

به باد بگو نوزد..

می خواهم نوای تو در این شهر،

در این کوچه ها و خیابان ها،

در این خانه،
به یادگار بماند.
بگذار این شهر،

این کوچه ها و خیابان ها،

این خانه،

این پنجره،
در طپش همیشگی دلتنگی هایم
با من همصدا شوند...

۱۶/۹/۱۳۹۱

هفتاد و شش ماه گذشت...

 

فصل امتحان است و من جز مرور رنگ ِ چشــــمــــانت و خط کشیدن زیردلتنگی هایم هیچ درسی ندارم . تو حس پرواز نه ، تو خود پروازی! وقتی رفتی دلم یکریز بارید . ستاره هایم سرنگون شد ، و اندوه نبودنهای تو تمام ثانیه هایم را رنگ زد.آنقدر هاشور زد بر این چشمان منتظر که دیگر هیچ میهمانی جز شورابه های گرم و نگران نیست در سرایش .وقتی رفتی مهتاب بیگانه شد با شبهایم و خورشید قهر کرد با روزهایم . مرا دراین همه بهت جای گذاشتی کجایی مرد ؟ هوای شهر بی تو دلگیر است...

۱۶/۸/۱۳۹۱

هفتاد و پنج ماه گذشت...

هفتاد و پنج ماه گذشت... این روزها دلم بدجور هوای وجودت را کرده... این روزها سنگ قبر برای من آشفتگی میاورد نه آرامش... آنها که وجودت را حس نکردند این سنگ سرد آرامشان میکند نه من که... کاش کمی به دیدارم میامدی... به درد دلم سر میزدی...قرار بود سنگ صبورم شوی، تو شدی این سنگ و من هنوز صبورم...

تقاص چی رو میگیری که تا اینجا کشوندیمون

کجای راهو کج رفتیم که تا اینجا رسوندیمون

اگه من جای تو بودم میون این همه دردم

یه روز از چشم این مردم تو رو پنهون نمیکردم

تو رفتی بعد تو حالم یه حالی مثل مردن بود

تو هم تنها شدی اما کجا حالت مثه من بود

اگه دلگیری از دنیا منم مثل تو آشفتم

ولی من جای تو بودم به مردم راست میگفتم

یه دردی سوخت تو سینه ام که تو از خاطرم بردی

من اون زخمی رو خوردم که تو از حس کردنش مردی

تقاص دل کشی های یه آدم تو همین دنیاس

بذار ما رو بسوزونن جهنم تو همین دنیاس

تو رفتی بعد تو حالم یه حالی مثل مردن بود

تو هم تنها شدی اما کجا حالت مثه من بود…

۱۶/۷/۱۳۹۱

هفتاد و چهار ماه گذشت...(متن تقدیمی از رهگذر عزیز)

 

سلام سيد جان ...
چطوري ؟؟
سيد دلتنگم ....
كاش ميتونستم بيام سر خاكت ... اما نميتونم ... دورم ازت سيد ... دوره دور ...
اما فقط كالبد من از تو دوره ... دلم پيش توئه سيد ...
كاش من به جاي دلم بودم سيد ... به جاي دلي كه همراه توئه ...
ببين دلم تو دست توئه ... نگاهش كن .... ببين شكسته اس ... ببين چيزي ازش نمونده ...
ديگه حتي نميشه بهش گفت دل از بس كه داغون شده ...
از بس كه زخم به خودش ديده ...سيد دنيا خيلي نامرده ....
همه ي دردهاش به كنار ... زخم نبودن تو چي ؟؟
ميدوني چه عمقي داره ...
ميدوني چقد ميسوزه ....
همين كه يه ذره آروم ميشه فقط كافيه لحظه اي به يادت بيفتم ...
دوباره زخمه سر باز ميكنه و آخ دردش ...
آخ دردش سيد ...
سيد جانم ببين مني كه هميشه به يادتم چه ميكشم ....
سيد چاره كن برام ... بخاطر زخم هاي دلت .... تو ام زخم داشتي سيد جان ....
تو ميدوني دل زخمي چه دردي داره ...
تو ميدوني تنفس هواي آلوده به درد چقد سخته ...
سيد حالم اين روزا خوب نيست و فقط تو رو دارم كه باهاش حرف بزنم ....
اما مدتهاست كه عكستو روبروم ميزارم و باهاش حرف ميزنم .... اما هيچ جوابي نميشنوم سيد ...
هيچي نميگي ...
دنيات شده سكوت سيد ... سكوتي كه يه دنيا فرياد توشه ... اما تو دلت حبسش كردي ...
اما نيازي نيست چيزي بگي سيد جان ... نگاه كردن به چشماي معصومت كافيه ...
همون چشمايي كه پر از بغضه و نشان از پاكي داره ....
سيد خلاصه اش كنم ... اومدم بگم دعام كن ....
دعام ميكني ..؟؟                                          
:رهگذر

۱۶/۶/۱۳۹۱

 

همزمان با معراج رسول اکرم(ص) هفتاد و سه ماه گذشت...(با تشکر از ققنوس عزیز)

چه سخت است در دیار تنهایی با خاطره ها همسفر شدن...
چه دشوار است در دل گریستن و تکیه گاهی بس مطمئن را از دست دادن...
چه جان سختم که بی تو نفس میکشم و نبودنت را تحمل میکنم...
جای خالیت دلم را میگدازد...
هفتاد و سه ماه گذشت...

 

یادت عجیب میوزد و غم عجیب تر
شعرم غریب میشود و من غریب تر

امشب دوباره یاد تو را موج میزند
دریا چه بی قرار و دلم بی شکیب تر

... پُر میشود خیال تو هر لحظه در فضا
اما منم ز خاطره ها بی نصیب تر

صدها هزار بار تو را دوره کرده ام
در کوچه های فاصله گـــَرد ، عنقریب تر

آتشفشان ِ مُرده شدم ، داد میزنم
اما فقط سکوت خودم را مهیب تر

این دردها به قافیه آتش کشیده باز
از شعله های بخت خودم نانجیب تر

۱۶/۵/۱۳۹۱

همزمان با ولادت مولود کعبه، شهادت اسوه صبر کربلا و رحلت رهبر انقلاب، هفتاد و یک ماه گذشت...

دیوانه ای که داشت به فرقش نشانه را             طاقت نداشت تا که ببیند زمانه را

قبل از عروج عمه ی سادات پَر کشید                 تا نشنود دوباره غم تازیانه را

در کوی تو، یا حسین، من پَر شِکنم

           آنقدر زنم حلقه که تا در شِکنم

                    در عشق توأم مقلد زینب تو

او سر شکست من همی سر شکنم        حاج تقی شریعتی


زاهد تو برو معتکف معبد خود باش                     عشاق علی معتکف ماه رجب شد

بی علی در جسم هستی روح نیست

           کشتی شهر نبی را نوح نیست

                   بی علی قران کتابی بی بهاست

                             چون علی ایات حق را محتواست

                                         بی علی اصل عبادت باطل است

بی علی هر کس بمیرد جاهل است


سالها میگذرد، حادثه ها می آید     انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم

مگر میتوان به فراموشی سپرد آن روزها را،

آن روزهایی که گویا آخر دنیا رسیده بود...


  هفتاد و یک ماه گذشت... همزمان با بیست و سومین سال رحلت رهبر انقلاب اسلامی ایران...
همزمان با هزار و چهارصد و شانزدهمین سال ولادت مولود کعبه، امیرالمومنین(ع)...
همزمان با هزار و سیصد و هتاد و یکمین سال شهادت اسوه ی صبر کربلا، زینب کبری(ع)...
این روز به یمن وجود نازنین حضرت امیر، روز مَرد نامیده شده
و امسال چقدر با مسمّاست مقارن شدن چنین روزی با مناسباتی که
رقم خورده به نام بزرگمردانی همچون پیرجماران و سیدالذاکرین
وشیرزنی که از صفت مردانگی هیچ کم نداشت
...

روزتان مبارک مردان بی ادعا...

۱۵/۳/۱۳۹۱

همزمان با فاطمیه اول، شصت و نُه ماه گذشت...

شصت و نُه ماه گذشت... شصت و نُه ماهی که هیچ شباهتی به زندگی قبلم نداره... اتفاقاتی برام افتاده که یه آدم شصت و نُه ساله هم حتی یک دونه اش رو تو زندگیش به چشم نمیبینه... به اندازه ی یک عمر گذشت... به اندازه ی بارها و بارها مُردن و زنده شدن...

نه اینکه بخوام همه چیزو تقصیر بود و نبود تو بذارم، نه... حتی خودمم نمیدونم چی شد و چرا اینجوری شد...

کلافه ام... کلافه ام... کلافه ام... حالم خیلی خرابه سید و تو تنها کسی هستی که حالمو میدونی... و چقدر آزار دهنده ست این داستان کوتاهی دست تو از دنیا... باز به مرام تو مَشتی، با تمام این اوصاف خبرش رو دارم که به خواب اونکه دنیام تو دستاشه اومدی و سفارشمو کردی... اما دریغ و درد، بی تاثیر بود، این روزها فراموشی همه گیر شده حتی از ما بهترون هم مبتلا شدن...

وای سید، سید... لعنت به این شصت و نَه ماه لعنتی و پیشونی نوشت من...

عمريست رهين منت زهرائيم        مشهور شده به عزت زهرائيم

مُرديم اگر به قبر ما بنويسيد           ما پيرغلام حضرت زهرائيم

سنگ‏ریزه‏ها سیاه،
آسمان کبود،
دست‏های مهربان کبود،
در سیاه، سوخته، مثل سینه زمینیان، آسمان.
پهلوی زمان شکسته است.
حق دارد آسمان اگر زانو بزند این همه غم را.
سکوت، غم بزرگی است که گلوی پرنده‏ها را می‏فشارد.
بعد از تو، حق دارند اگر نخوانند. بعد از تو، رد پاها به کدام سو می‏روند؛ وقتی مدفنت، مشام هیچ نسیمی را معطر نمی‏کند؟ مبادا که بیراهه‏ها، نشان تو را دوباره بخواهند از همه صراط‏های مستقیم، پنهان کنند! کاش نشانه‏ای به قاصدک‏ها می‏دادی! کاش...!

 

پس از آن که اميرمؤمنان‏عليه السلام فاطمه‏عليها السلام را در تاريکي شب دفن کرد و اثر قبر را از روي زمين محو ساخت، برخاست و رو به سوي مرقد شريف رسول خداصلي الله عليه وآله وسلم کرد و عرضه داشت:«سلام بر تو باد اي رسول خداصلي الله عليه وآله وسلم ! از سوي من و دخترت که اينک به ديدار تو آمده و در کنار مرقد تو مسکن گزيده است. همان که خدا براي او سرعت ملحق شدن به تو را اختيار نموده بود.
اي رسول خداصلي الله عليه وآله وسلم در مرگ دختر برگزيده تو شکيبايي من اندک است و با رفتن سيده زنان جهان قدرت و توانايي من از دست‏برفت و تنها يادآوري مرگ تو[که بزرگترين مصيبت زندگي من بود] مرا تسکين مي‏دهد و آرام مي‏سازد. من بودم که پيکر مطهرت را در عمق گور نهادم و روح تو هنگام بيرون شدن از پيکرت بر روي گلوگاه و سينه من گذشت.
آري در کتاب خداست آيه‏اي که به سبب آن، اين مصايب را به آساني پذيرايم: «انالله و انا اليه راجعون‏» اکنون وديعتي که در نزد من داشتي به سوي تو بازگشت و امانت ادا گرديد و زهراعليها السلام را از من گرفتند و اينک چقدر آسمان و زمين زشت و نازيبا مي‏نمايد.
اي رسول خداصلي الله عليه وآله وسلم !
اما غم من که خواهد پاييد و اما شب من که بي‏خوابي خواهد بود و اندوه من قلبم را ترک نخواهد گفت مگر اين که خدا سرايي را که تو در آن جاي گرفته‏اي براي من برگزيند.
حزني که دلم را چرکين ساخته است و غمي که قرارم را گرفته است آه که چه زود بين ما جدايي افتاد! و من به پروردگار خويش شکايت مي‏برم.
به زودي دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که چسان امت تو براي ستم بر او همداستان شدند پس تو همه چيز را از وي بپرس و از حال او خبردار شو! چه بسيار غمهايي که در سينه فاطمه‏عليها السلام موج مي‏زد که براي رهايي از آنها راهي نمي‏يافت‏به زودي همه چيز را خواهد گفت و خدا داوري خواهد کرد که او بهترين حکم کنندگان است.
سلام بر شما دو تن باد! سلامي که با آن وداع مي‏گويم و [من از سرنوشت‏خويش] نه خشمگين هستم و نه افسرده. اگر شما را ترک گويم نشانه ياس و ملالت من نيست و اگر پيش شما بمانم به سبب اين نيست که در آنچه خداوند صابرين را وعده داده است ترديدي داشته باشم.
آه! افسوس افسوس [از اين مصيبت‏بزرگ] ليکن بردباري براي من شايسته‏تر و زيباتر است و اگر ترس اين نبود که آنان که حکومت را به دست گرفته‏اند، آگاه گردند، درنگ و ايستادن [در کنار قبر فاطمه‏عليها السلام را] بر خود واجب و لازم مي‏دانستم و همچون زني فرزند از دست داده که بر مصيبتي جانکاه مي‏گريد بر اين فاجعه مي‏گريستم.
در برابر پروردگار، دخترت پنهاني به خاک سپرده شد، در حالي که حق وي پايمال شده بود و ميراثش را از وي ستانده بودند با وجود آن که از رحلت تو ديري نمي‏گذشت و هنوز ياد تو در دلها کهنه نشده بود.
من با خدا و رسولش شکوه‏هايم را باز مي‏گويم و به خاطر فرمان تو اي رسول خداصلي الله عليه وآله وسلم به بهترين حال شکيبا خواهم بود. درود خدا بر تو و سلام و رضوان الهي شامل حال فاطمه‏عليها السلام باد!»

کلینی، اصول کافی،ج‏۱، ص‏۴۵۸، ح شماره‏۳
باب مولد «الزهراء فاطمه‏علیها السلام‏»; روضه الواعظین، ج‏۱، ص‏۱۵۲

 

دانلود روضه حضرت فاطمه زهرا(س)...

زير باران دوشنبه بعد از ظهر، اتفاقي مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان ديدم، زن همسايه بر زمين افتاد...

سيب ها روي خاک غلطيدند، چادرش در ميان گرد و غبار
قبلا اين صحنه را ... نميدانم، در من انگار ميشود تکرار...

آه سردي کشيد ، حس کردم ، کوچه آتش گرفت از اين آه
و سراسيمه، گريه در گريه، پسر کوچکش رسيد از راه...

گفت آرام باش! چيزي نيست، به گمانم فقط کمي کمرم...
دست من را بگير، گريه نکن، مرد گريه نميکند پسرم...

چادرش را تکاند با سختي، يا علي گفت و از زمين پا شد
پيش چشمان بي تفاوت ما، ناله هايش فقط تماشا شد...

صبح فردا به مادرم گفتم: گوش کن! اين صداي روضه ي کيست؟
طرف کوچه رفتم و ديدم، در و ديوار خانه اي مشکيست...

با خودم فکر ميکنم حالا ، کوچه ي ما چقدر تاريک است...
گريه... ، مادر... ، در... ، کوچه... راستي! فاطميه نزديک است...

۱۶/۱/۱۳۹۱